عاشق تنها(saeid)
دو، سه هفته قبل از عروسي، دغدغه ي خاطرش اينه كه : من چي بپوشم؟!
سه شنبه 18 دی 1398برچسب:, :: 18:21 :: نويسنده : سعید فاتحی باز آمدم ازقبض حق مخلوق را احياکنم اندر ميان صدنفر معشوق را پيدا کنم باز آمدم موسي صفت تاخود يد وبيضاکنم فرعونيان راسربسر مستغرق درياکنم تامن بدنيا آمدم بگريخته او در عدم کافرزبانش لال شد هرمنکري بربست دم بگرفت دست دعوتم آفاق رازير قدم نمرودي و نمرود را معدوم راپيداکنم درطينتم بسر شته شد مهرنبي عشق ولي اندر دلم بنوشته شد (الله مولاناعلي) هم يا عليا ياعلي ازصدق دل گويم جلي زان عاشقانه درجهان سر نهان افشاکنم همچون کبوتر ازهواباصد معلق آمدم روح القدس بودم ولي باجسم مطلق آمدم چون رجعتم سوي وطن گشتم محقق آمدم هرلحظه در ديوان دل ديباچه انشاء کنم سه شنبه 17 دی 1398برچسب:, :: 15:0 :: نويسنده : سعید فاتحی
« بسم الله الرحمن الرحیم» روزی روزگاری روی این کره ی خاکی،شهری بود بامردمانی مهربان،خون گرم ،مهمان نوازو...که اسم این شهراصفهان بود. اسم پسرداستان ما سعیدواسم دختراین داستان هم مهسا اگه عاشق نیستید ودرد عشق رو نچشیدید این داستان رو نخونید. روزی روزگاری زیر این آسمان ابی پسری بود که فارغ ازهمه چیز زندگی می کرد که دوست دختری به نام فا يزه داشت که باهم خیلی خوش بودند. شبی سعید توی محله شان بادوستانش بازی می کرد . چندتادخترهم که یکیشان می دانست سعید باکی دوست انجا قاطی دختراداشت بازی می کرد. ساعت از 9 گذشته بود سعید ودوستاش می خواستند برند خانه که ان دختر که اسمش مهسا بود باچرخ امد وبه سعید بیسکوییتی تعارف کر: مهسا: سلام سعید این بیسکوییت را فایزه داده بگیر!!! سعید:خیلی ممنونم و... سعید بیسکوییت راازمهسا گرفت وقتی می خواست بیسکوییت رابخوره دوستاش بهش گفتند: - سعید بیسکویت رو نخور وبنداز ...
ادامه مطلب ... دو شنبه 17 دی 1398برچسب:, :: 10:8 :: نويسنده : سعید فاتحی
·
دوستت ندارم به اندازه ی اقیانوس، . چون یه روز به آخرش میرسی . دوستت ندارم به اندازی خورشید، . چون غروب میکنه . دوستت دارم . به اندازی روت که هیچوقت کم نمیشه سه شنبه 18 دی 1389برچسب:, :: 18:45 :: نويسنده : سعید فاتحی
·
رسم زندگی این است روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده مثل یک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی ؟ این رسم زندگیست پس تنها آوازبخوان سه شنبه 18 دی 1389برچسب:, :: 18:39 :: نويسنده : سعید فاتحی مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟
18 دی 1389برچسب:, :: 18:35 :: نويسنده : سعید فاتحی
عشق نمي پرسه اهل کجايي ، فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني . عشق نمي پرسه چرا دور هستي فقط ميگه هميشه با من هستي . عشق نمي پرسه که دوستم داري فقط ميگه : دوستت دارم
درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود
سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشکند !!
عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ايد عشق همان بود که به تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار و از بس بدان اويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با ان بيش خواهد رفت بس تا هميشه عا شقت مي مانم
اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم هیچ گاه برای امدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد
چروي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...
هر کس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند
اي بسته به تارو پودم من لايق عشق تو نبودم عشقي که نهفته در دلم بود در راه محبت تو کم بود
·
18 دی 1389برچسب:, :: 18:29 :: نويسنده : سعید فاتحی
دانشجوی حقوق : با اینکه همیشه شاهد اعمال دانشجویان است ولی هیچوقت و در هیچ دادگاهی علیه آنان شهادت نمی دهد!
18 دی 1389برچسب:, :: 18:27 :: نويسنده : سعید فاتحی 1- اگه بهتون زنگ زد (در این مسئله فرض بر آروین نام بودن دوست پسرتونه...!!!) بگین سلام حمید جون. بعد یه دفعه انگار که تازه متوجه شدین بگین اوا خاک به سرم علی تویی؟؟؟؟ می تونین این سیر رو تا هفده بار تکرار کنین ولی بار هجدهم دیگه خطر مرگ داره.من مسئولیتی در قبال این حادثه ندارم.
18 دی 1389برچسب:, :: 18:25 :: نويسنده : سعید فاتحی آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها دوست دارم نويسندگان |
||
![]() |